|
بي خيال،شلخته،تنبل
|
چقدر همه چی مسخرست....
هم شاگردی سلام هم شاگردی سلام![]()
ذیگه سال آخریه که میتونی آزارم بدی
میتونی تخقیرم کنی
میوتونی عقده هاتو رو من خالی
مجبورم کنی اون لباسای بدریختو بپوشم
اون مزخرفات تو کتابای درسی رو زوری تحویلم بدی
ساعت ها زیر آفتاب سوزان یا برف و بوران نگهم داری تا سخنرانیای مزخرف تو یا
دیگرانو بشنوم
مجبورم کنی برم به نماز خونه ای که بوی تعفن میده
اعتقادات خشک و مزخرف و احمقانتو بهم تحمیل کنی
با بی شرمانه ترین حالت در شخصی ترین کارام دخالت کنی به نحوه ی لباس
پوشیدنم شکل موهام شکل ابروهام انذازه ی ناخنام و حتی مدل راه رفتنم
به بدترین شکل به من، نسل من، طرز تفکر و ذیذگاه نسلم، اعتقاداتو افکارم،آرزوها و
اهداف و آرمان هام توهین کنی وفقط بتونم لبمو بگزم و عین گاوسرمو به علامت
تایید حرفات تکون بدم
مجبورم کنی فکر کنم تو و دیگرانی که مثل تو رفتار می کنند و مثل تو خرف می زنندو
لباس می پوشند نماد خوبی هستند و دیگرانی که با تو متفاوتند نماد بدی
مجبورم کنی مثل تو رفتار کنم و فکر کنم
مجبورم کنی مجبورم کنی مجبورم کنی و.............................
اما دیگه آخریشه دوازدهمین سالیه که تحملت می کنم ....
خطاب به مدیران مربیان پرورشی و ناظم ها
اولین مهر من هیچ چیز سختی نبود و هیچ هم خاص نبوداز وقتی خیلی کوچولو
بودم به خاطر دانشجو بودن و بعد سرکار رفتن مادرم صبح تا بعد از ظهر تو مهد
کودک بودم و خیلی هم اونجا خوش بهم می گذشت ینایراین عادت داشتم
نکته ی قابل عرض اینه که اول دبستان بعد از مدرسه میرفتم مهد کودک و ۳ ۴
ساعت اونجا تنها بودم و مشقامو می نوشتم ... از سال بعدش مدرسمو عوض کردم
و اون زمانو تو خونه تنها بودم و خودم ناهارمو گرم میکردم
هرگز قبل از مشق نمیرفتم سراغ میکرو و تلویزیون و....
پی نوشت: سریال قهوه ی تلخ رو دیدم ایده ی خوب فیلم مال خود مهران مدیری
نیست و از کتابی به نام ماشاالله خان در دربار هارون الرشید نوشته ی آقای پزشک
زاده گرفته شده
مطالعه کتابی رو شروع کنی ................
رژیم بگیری .....................
تکالیف عقب مونده ی کلاستو انجام بدی............
ورزش کنی.........
اتاقتو مرتب کمی........
وبلاگتو آپ کنی ..............
کامپیوتر داغونتو درست کنی..............
و...............
وفردایی که هرگز نمیاد
میگن ایرانیا جزو اولین اقوامی بودن که متمدن شدن
میگن ایرانیا ۲۵۰۰ سال پیش از حضرت محمد و ۵۰۰ سال قبل از اینکه مسیح متولد
شه یکتا پرست بودن
میگن ایرانیا در گذشته پیشتاز صنعت دریا نوردی و جنگاوری و هنر بودند
میگن زمان هرگز کسی رو مجبور به پیروی از هیچ دینی نمی کردن
میگن ۲۵۰۰ سال پیش کورورش کبیر حقوق بشر رو که امروز همه کشورا دم از اون
میزنن رو پایه گذاری کرده
میگن هیچ تفاوتی بین زنان و مردان نبوده و در اون زمان فرماندهان ارتش زن وزیران
زن مشاورین ارشد زن نخست وزیران زن و حتی فرمانروایان زن وجود داشتند
میگن آزادی!بوده میگن میگن میگن
مهر آریایی ، غرور ایرانی ، کوروش کبیر ، منشور حقوق بشر و.......
که چی! وقتی الان هیچی ازاین چیزا حالیمون نمیشه...
چه فایده داره که هی تو سر خودمون بزنیم بگیم کوروش ال بود داریوش بل بود؟
چرا وقتی مهم ترین مراسمامون شده فطر و قربان وغدیر و محرم هی بگیم مهر گان،سده،اسپندگان
چرا وقتی تو یه جامعه ی مردسالار مطلق زندگی می کنیم بگیم زنان در گذشته این کارو میکردن اون
کارو میکردن؟؟؟؟؟؟
چه فایده وقتی ۹۰ درصد کتابای تاریخمون به بعد از اسلام اختصاص داده شده هی حنجرمون پاره
کنیم و از خشایار شا داریوش و اریو برزن و.....بگیم؟؟؟
قبلا خیلی سنگ تاریخ و ایران و هویت ایرانی رو به سینه می زدم کم کم فکرم تغییر کرد
تاریخ تمام شده
و گذشته گذشته است
باید ببینیم حالا چی داریم هیچی
دیگه خاک برام معنی نداره
هرجا باشم و اونجا خوش باشم سرزمین من اونجاست
کامی تازه درست شده که اومدم امتاخانام که شرش کم شد به سلامتی بگذریم
که به گفته ی خود طراحان سخت ترین دوره امتحانات بوده ! شانس ما!
پریشب تو خونه ی یکی از دوستای بابام بودیم
اطراف کرج با هوای خنک تو خونشون یه استخر بود دوستم روز هرچی اصرار کرد
بریم شنا من گفتم خوصله ندارم شب یه باد سری میومد و ماه کامل بود یه دفعه
هوس یه چیز عجیب کردم شنا زیر نور مهتاب ..................

از ساعت ۱۲ تا ۱۵ :۱ نیمه شب واقعا لذت بخش بود تو استخرای دیگه بوی کلر
باعث میشه سردرد بگیرم ولی اینجا آب بی کلر و سرد ... ..... واقعا چسبید وقتی
ازآب اومدم بیرون احساس ارامش عجیبی می کردم
پی نوشت: برنامه کوفتی درسیم از امروز شروع شده روزی ۷ - ۵ ساعت گام اول
ثبت نام کردم
سلام
بي حوصلگي بهاري ياعث شده كمتر بيام نت
امروز امتحان شيمي داشتيم از كل فصل 3 (همش سه فصله يعني يك سوم كتاب!)
شيمي هم كه اگه پستاي قبليو خونده باشين ما همه يه پا ماري كوري مندليفيم
اينقدر اين خانوم خوب درس ميده ..... حالا از بس كه خوب درس ميده امتاحانام همه
رو سخت ميگيره.....
مام تصميم گرفتيم برگه ها رو سفيد بديم ......
ان خانوم اومدو برگه ها رو پخش كرد چند نفر از بچه ها سفيد دادن بقيه نه مام ديديم
نامرديه ما نديم كل رديف ما ورقاشونو دادن به من گذاشتم رو ميز پريا بقل دستيم از
ترس سفيد شده بود منم خوشحال بودم چون بار اولم بود بعد 10 نفر ندادن
كلي دعوا شد بين بچه ها جلو معلم حالا مام پروووو ورقا رو داديم مي خنديديم به
ريش معلمه اونم رفت گفت اين(يعني من) ورقا رو از زير دست بچه ها كشيده
همه حالا به ميل خودشون دادنااااااا آها زنگ تفريح اكيپي راه افتاديم رفتيم بريم
پيش مشاور (مام ابلهيما هي ميريم پيش اين مونگلا!!!!!!) تو راهرو چون زياد بوديم
عين اينا كه ميرن تظاهرات بچه ها جو زده شدن هي ميگفتن مرگ بر منافق (
منظورشون نارفيقايي بود كه گفتن برگه ها رو ميديم ولي ندادن)بعد يكي پرسيد از ما
با كي كار داريم يكي گفت مشاور بعد اون ورتر خانوم ر (حيف كلمه خانم) پرسيد
منافق كيه و كسيم صداشو نشنيد حالا فكر كرده منظورمون از منافق اونان اينو غ
(مشاور) از عصبانيت سرخ شده بودن البته يكي دوروزيه از بچه ها فيلم سوپر و
گوشي با فيلم مستهجن و ..... گرفتن از بچه هاي كلاساي ديگه و عصبين همه
وگرنه يه ورقه سفيد دادن كه چيزي نبود ....حالا 20نفر ورقه دادنا من و سانازو گرفتن
بردن دفتر گفتن همش زير سر شماس بيشتر تو شما همرو تحريك مي كني تو داري
بچه ها رو مي شوروني!!!!!!! بچه هام احمق و پپه ميوفتن جلو رهبر تمام شلوغيا
تويي حالا فكر كن مشاور كه خير سرش روانشناسي خونده اين قدر سريع
عصبي شه و اين مدلي حرف بزنه يا مثلا ر ناظممون به ساناز ميگه شاختو
ميشكونم سال ديگه (ادبيات چاله ميدوني !) خوشم مياد همشون فقط ادعا دارن و
توخالي ...... بي منطق و فقط صدا بلند مي كنن...منو اونو بردن دفتر خانوما م
(مدير) ر (ناظم) غ (مشاور) سه تايي با تمام حنجرشون دارن داد ميكشن....
(بيچاره شوهراشون ..... دلم سوخت....) حتي به يه جاني قاتلم اجازه دفاع
ميدن... ما نتونسيم دهنمونو باز كنيم.... مدير ما تنهايي منطقيه ولي شخصيت
شديدا سلطه پذيري داره واين دوتا هي عصبي بازي دراووردن اينم زده بود به سرش
داد ميزد هي مي گفت همه معلما شاكين و تو سردسته ي همه اي ..... دوستامون
كه برگه دادن نامردي نكردن و پشتمون وايسادن...اون يكي گريه مي كرد واسه اون
يكي آب قند اوردن .... اصلا يه وضعي ....مشاور كه شرشو كم كرد ناظمم رفت حال
بقيه ي بچه ها رو بگيره مديره كه تنها شد آروم بود تا اومديم حرف بزنيم رفت سراغ
مادر يكي از اولا كه دخترش تو گوشيش فيلم سوپر داشته مادر حاش بد شد و داشت
داد ميزد جيغ ميرد و بعد از حال رفت اورژانس اومدو از حراست اداره اومدنو اصلا يه
خر تو خري بود .....
حالا فردا برم ببينم چي ميشه.........
شايدامتحان شيمي صفر شيم يا معرفي نشيم بريم شهريور عوضش امتحانه رفاقتو
ما ۲۰ شديم
من پشيمون نيستم

ريشه يابي: اگه مي بينين امروز كه درس و مدرستون تموم شده و اومدين تو
جامعه هي زيرآبتونو ميزنن و نامرديو بي معرفتي مي كنن علت خودتونيد من هرگز
زيرآب كسي رو نزدم ولي يكي رفته گفته اين سر دستس(دوروغ) و هر دفعه هم
تريپ مرام و رفاقت برداشتم از يه جا خوردم نتيجش ميشه اين كه ديگه هرگز پشت
كسي واينستم.....
دقيقا حسم همين قدر متضاده .....
تولدمم گذشت گفتم كه كلن مناسبت ها برام بي اهميته ولي از اين يكي بدمم
مي ياد چرا من بايد تو همچين روز مزخرفي به دنيا بيام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزاي عمومي.....
حوصلم سر رفت بيكاري هم اونقدرا خوب نيس ديگه حالم از پلي استيشن و
كامپيوتر به هم مي خوره .......
باز تو مدرسه يكم كار برا انجام دادن هست ![]()
من-حوصلم سر رفته ...
- برو قابلمه ها رو بشور كار خونه كن من به تو قول ميدم حوصلت سر نداره
من- مرسي ![]()
نه ولي مدرسم نمي خوام ....
كلافم
اينترنتم خلوته
اينترنت مفت و پر سرعت اداره هاتون بهتون خيلي مي چسبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
بزرگتر شدنم بيشتر ميشه و خب فقط روزاي آخر شهريور يكم حالم بد ميشه![]()
فكر كنم سال ۸۸ يكي از كشدار ترين سال هاي عمرم بود .... انگار خيلي از عيد
پارسال فاصله دارم ...
بدترين ها و بهترين ها رو يادم نمياد فقط ميدونم بدترين روز ۲۳ خرداد بودش روز بعد
از... يادمه صبح با خبر خوش ۱۸ ميليون راي هاله نور (صبح ۱۸ تا داشت ) بيدار شدم
خب بقيه روزم خودتون حدس بزنيد......
سال خوبي براي من نخواهد بود چون غير از ۳ ماه اولش وقتم همش ميره واسه
خرزدن براي كنكور....

فرارسیدن سال 14089 اهورایی 7032 میترایی آریایی 6760 آشوری 3748
زرتشتی 2569 شاهنشاهی و 1389 خورشیدی تبریک میگم تا به ایرانی بودن
خودت افخار کنی و بدونیم چی بودیم و چی شدیم!!!
۷سين قبل ۷ شين بوده بعد از اسلام شده ۷سين احتمالا به خاطر وجود شراب ![]()
۷ شين
شير شكر شراب شاتوت شربت شليل شيدا! ![]()
یه ذره این وبو بتکونم
اصلا حال وب نداشتم
وااااااااااااااااای ۵ شنبه زبان فارسی داشتیم دوباره این روانی زده بود به مغزش
موقع ورودش یکم کلاس شلوغ بود اومده همچین نگا نگا می کنه و هی پاچه اینو
اونو میگیره .... اصن یه سوژه ای بووود
منم دیدم اعصاب نداره یه مدل نشستم ذکه گردنبند فروهرم معلوم باشه انگشتر
فروهرم داشتم دستمو گذاشتم زیر چونم که قشنگ انگشتره تو چشش باشه منو
که دید من روم اونور بود یهو یه عالم دست اومد طرفم که بگه همچین نگاهی کرد
انگار قاتلشی ... همون نگاه آمیخته به نفرت همیشگی از آدمای نفهم.... بهش
عادت دارم
تازه بعدش گفت جوونای ما حیفه میرن دنبال سمبل های شیطان پرستی (با نیم
نگاهی به من اینو گفت) منم همون موقع فروهرو اووردم جلوی صورتم و بوسیدمش ![]()
ول کنم نبود که.....
ناظممو نو اوورد هی ناظمه حرف می زد این می پرید وسط حرفش یا اون حرف می
زد این نمی زاشت ... ما گفتیم به ناظم خانوم ایشون به ما توهین می کنن ناظممون
گفت می دونم ولش کنین... این خانوم همش دم از ادب می زنه خودش خیلی بی
ادبه ...یکی از هم کلاسیام گفت تازه دخترشو ندیدی مدرسه پارسالمون میومد سر
مدیر ما داد می زد!

با همه کلاسام مشکل داره نه فقط ما ...تازه قضیه به همین جا ختم نشد زنگ بعد
مشاور اووردیم به دلیل رفتار ناهنجار این خانوم و براش یادداشت نوشتیم
من نوشتم
((..... این نوع برخورد شما به هیچ عنوان درخور یک معلم نیست ... چرا رفتار شما با
گفتارتان متناقض است ؟؟؟؟؟....به عقیده ی من وظیفه ی یک معلم درس دادن ا
است .....شما چه فکری می کنید؟؟؟؟؟ ...))
رفته بودیم با مشاور (این از همه چل تره!) حرف بزنیم یه دونه ازین دستما جادویی ها
دستش بود بعد یهو بخثو کشوند به خونه داری و تمییز کردن
خدا شفا بده ......![]()
من یه بار اشتباهی گفتم مدرسمون پادگانه بعد فهمیدم نه اشویتس *هست
الان می بینم بگم شعبه دوم امین آباده * بهتره
این همه شر وور گفتم که بگم هرکس ادعا داره تو خالیه مثل طبل تو خالی که
صداش بلنده
پاورقی: چند روز پیش بود که زنگ ۱ ورزش زنگ ۲ فیزیک داشتیم یه ۲۰ دقیقه از زنگ
فیزیک گذشت چند نفر از بچه ها نیومدن ... دبیر نماینده رو فرستاد ببینه اینا کجان
که بهو جلوییم زد زیر خنده ... خنده ی غیر قابل کنترل ... اجازه گرفت رفت بیرون ..
بعد با اون ۳ تا اومد نگو در اتاق ورزشو رو اینا قفل کرده یادش رفته باز کنه نزدیک ۴۰
مین اونتو بودن![]()
* زندان هیتلر در آلمان نازی که به طور وحشتناکی شکنجه می کردن
* بیمارستان روانی
۵ اسفند سپندار مزد يا اسپندگان مبارك
تا يه هفته ۱۰ روز بعد از ولنتاين هنوز تب كادو گرفتن و نشون دادنش تو مدرسه
ادامه داره حالا هي من اينجا حرص مي خورم ميگم اسپندگان كو گوش ؟؟؟؟؟؟؟؟
هي صداي تعريف پچ پچ وغيبت مي شنوم
-واااي كدوم خري با فلاني دوست شده؟؟؟؟؟
-مردم شانسس دارن
- ااا چقدر نازه
- ....
گلناز و ميبينم با يه انگشتر تو دست چپش (گلي خيلي مادمازله يجورايي پيشش احساس ميكنم غارنشينم)
با تعجب فراوان
من: گلنااااااااز اين چيه به به به تو بودي حالت از پسرا بهم ميخورد؟
اون:
تو كه ميدوني اخلاق سگ منو هيچكي تحمل نميكنه اينو واسه دل خودم بستم تو هم تا افسرده نشدي يه همچين كاري بكن!!!!!
من:![]()
براي اسپندگان به همه ي دوستام كارت تبريك و آبنبات دادم ... نخير!!!!!!!!!! به هيچ
عنوان تمايلات همجنس گرايانه ندارم اين فقط براي يادآوري بود
فهميدي/؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين مدلي فرهنگ سازي مي كنن
سندش تو ادامه مطلب بود
امروز 10 بهمن تولد 3 سالگي وبلاگمه
اصولا تولد مهم نيس برام ولي چون 3 رو دوست دارم امسال گرفتمش
10 بهمن جشن سده س
چه فر خنده
اولين روزي كه تصميم گرفتم بنويسم مي خواستم تو وبم جوك چيزاي باحال عكس
جالب بزارم فكر مي كردم خيلي توپ واينا ميشه اما ديدم وبلاگايي كه اين چيزا رو
دارن خيلين و كپي پيست كردن اين مطالب هيچ فايده اي نداره بعد يه كم كم شروع
كردم به نوشتن خاطرات سوتيا خوب بهتر بود بعد يه مدت ننوشتم وديدم چه قدر
احتياج به نوشتن دارم و تصميم گرفتم غير از خاطراتم افكارم عقايدم ونقطه نظرهامو
بزارم شايد 7 8 سال ديگه اومدم خوندمو گفتم : واي چه احمق بودم وبخندم يا بگم
واي چقدر خوب مي فهميدمو عاقل بودم وكيف كنم من از سوم راهنايي وب نويسي
رو و از اول راهنمايي وبگردي و چت رو شروع كردم
ميتونم يه جورايي بگم من تو نت بزرگ شدم ....
دوستاي خيلي خوب پيدا كردم و خيلي چيزا ياد گرفتم
و مي خوام همين طور بنويسم و بنويسمو ....
من تو يه روز خاص به دنيا اومدم وبمم همين طور البته اتفاقي
اها راستي اين ماه تولد دوست خوب وسبز دلم بهمن هست تولدت مبارك
نمي دونم دقيقا چه روزي فكر كنم 22 وم
پي نوشت: چون من كاتب سوتي هام از سوتي هاي حودمم نمي گذرم تو آزمايشگاه(بهتره بگم موزه)
فيزيك دبير گرام گفت اگه اين گلوله رو به كلاهك اين (مولد وان دوگراف) بزنين باردار ميشه
من: بچه ها اگه شمام به اين دست بزنين باردار ميشين ![]()
پي نوشت ۲ :
جشن سَده، یکی از جشنهای همگانی ایران کهن، در آغاز شامگاه دهم بهمنماه برابر با آبان روز از بهمن ماه با افروختن هیزمی که مردمان، از پگاه بر بام خانه خود یا بر بلندی کوهستان گرد آوردهاند، آغاز میشود. جشن سده یک جشن ملی ایرانیان است و به هیچ دین و مذهبی مربوط نیست.
جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن آتش و یکی از کهنترین آیینهای شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن در آغاز شامگاه دهم بهمنماه، همه مردمانِ سرزمینهای ایرانی بر بلندای کوهها و بام خانهها، آتشهایی برمیافروخته و هنوز هم کموبیش بر میافروزند. مردمان نواحی مختلف در کنار شعلههای آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانههای گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را میکنند. همچنین در برخی نواحی، به جشنخوانی، بازیها و نمایشهای دستهجمعی نیز میپردازند.

ما داستان ها داريم با اين گربه ها
دوشنبه زنگ نماز (نيم ساعت بعد از پايان كلاسا در ظهر زنگ نمازه از 30 12 تا 1 كه همه تو حياط ولن
وهيچ كس نميره نماز
) ديبر ادبيات هم نيم ساعت مارو زودتر ول كرد و ما رفتيم تو حياط يه 5 دقيقه مونده
به زنگ بالاي آبخوريمون يه سقف هست روش دوتا گربه ديديم
(نرينه ومادينه).....
![]()
حب ديگه مخاطب باهوش خودش متوجه ميشه ديگه ![]()
البته هنوز داشتن بازي مي كردن وبه جاهاي حساس نرسيده بود
گربه ها اندازشون از اندازه ي يه پيشي بالغ كمتر بود
...... (نكته كنكوري)
بعد از يه ربع تقريبا همه متوجه شدند و گروه گروه اومدن وروبه سقف آبخوري و ايستادن به تماشا
از 600 نفر جمعيت مدرسه اگه 10 12 نفري كه نماز بودن وخرزناي تو كلاسا فاكتور بگيريم حدود 550
نفر جمع شده بودن وتا اين بيچاره ها ميومدن شروع كنن هي بچه ها دست مي زدن وسوت مي كشيدن![]()
بدبخت گربه ها كپ كرده بودن شما تصور كن 550 تا دختر جمع شدن روبه سقف آب خوري و دست مي
زنن خب تابلوئه ديگه ذ (ناظم اولا در ظاهر و همه كاره ي مدرسه در باطن ) اومد ببينه چه خبره و وقتي
فهميد كلي لجش در اومد اما به تنهايي ياراي مقابله با 550 نفرو نداشت رفت دفتر و با اب و تاب واسه مدير
تعريف كرد اونم هي صورتشو چنگ زد وگفت واي واي ...بعد يگان ويژشون متشكل از ذ فرمانده
و يه عده
الاف كه معلوم نيست اصلا كارشون چيه تو مدرسه اومدن برا متفرق كردن بچه ها و زنگم زودتر زدن
و بچه ها ول كن نبودند .....
ذ- بسه ديگه خجالت بكشيد
يكي- وااا ما مگه داريم چيكار مي كنيم اونا بايد خجالت بكشن
......
4 شنبه به خاطر المپياد زيست مدرسه نرفتم و 5 شنبه بهم خبر رسيد كه جنازه ي گربه ي مادينه تو ساختمون ![]()
اولا پيدا شده.....

پي نوشت1: اين المپياد بد زد تو حالم البته منم خيلي تلاشم كم بود.....